X
تبلیغات
ورود پسران ممنوع

ورود پسران ممنوع

ورود پسران ممنوع

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ما یه دونه از اینا داشتیم یادش به خیر

بعدش دیگه کسی نفهمید که چطوری همه ماشین ها یهیو شدن اینطوری :

 

 

این ماشینو ادم فضاییا رو زمین جا گذاشتن

 

 

 

جل الخلاعق

 

 

 

 

 

 

و مطلوب ترین ماشین :

چرا که نه؟؟

 

بزنم به تخته خلاقیت جوونای ایرانی در حد اعلاستفقط برای اینکه خدای نکرده یه موقع به مقصد نرسین

کمتر از سرعت مجاز رانندگی کرده ( در حدود بیست کیلومتر در ساعت ایمنیتون رو تضمین میکنه ) و هر چند

وقت یه بار ترمزش رو بدید چک کنن .

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 22:29 توسط mandana|

پنج تا داستان خوشمل گذاشتم براتون حتما بخونید

راستی برد استقلال رو به همه ی استقلالیا تبریک میگم از جمله خودم


داستان یک : اشباح

شبی از شب ها خانم شول تک و تنها توی خانه اش بود که یکهو صدای پایی روی کفپوش شنید . اول خودش را

به ان راه زد و وانمود کرد متوجه چیزی نشده اما همین که دید صدای قدم ها ادامه دارد احساس خطر  کرد چون

ممکن بود دزد یا جنایتکاری به خانه زده باشد . خلاصه دل و جرئت به خرج داد و تپانچه شوهرش را از روی میز

کوچک شام برداشت و پاورچین پاورچین از پله ها بالا رفت با سرعت هرچه تمام تر کلید برف را زد و فریاد کشید

دستا بالا اما ترسش کاملا بی مورد بود چون فقط جای دو تا پا روی کف کفپوش این طرف و ان طرف میرفتند.


داستان دو : زبان اکتی

زبان اکتی جزو زبان های مرده است و برای همین است که به نظرم از هر چیزی جالب تر می اید چون این زبان

فقط دو کلمه دارد . اولی " اِم " است  و دومی " ساسکروپتلو کسکوارستفگاکسلومپگرس " است .

"ام " مونث است و معنای "باز دوباره اینجا چه خبر است ؟ " می دهد و

 "ساسکروپتلو کسکوارستفگاکسلومپگرس " هم مذکر است و معنای " هیچی " میدهد .

ماجرا از این قرار است که : اکترها در دهانه ی اتشفشانی خاموش زندگی میکردند که در اعماق خود همیشه

می غرید و فوران داشت . هر بار که اتشفشان فوران می کرد زن های اکتی وحشت زده پرت می شدند به بالای

دهانه و فریاد می کشیدند " ام ؟ " و مردانشان هم در ان گیر و دار با لحن ارامی می گفتند :

 " ساسکروپتلو کسکوارستفگاکسلومپگرس " . این موضوع تنها چیزی بود که اکتی درموردش با یکدیگر صحبت

می کردند و بقیه ی کار ها را با چنان عجله ای انجام می دادند که برایشان وقت حرف زدن نمی ماند .

فکر می کنم این " اکت آباد " باید سرزمین بسیار ناآرامی بوده باشد . یکبار به دلیل تلنبار شدن غیر عادی

گدازه های اتشفشانی حتی ماجرا به راه پیمایی های خیابانی کشید که به دنبال ان در یک چشم بر هم زدن

شمار عظیمی از ان ها جلوی در شهرداری تجمع کردند مردم یک صدا توی بلندگو ها شعار " ام ام ... " سر

میدادند دست اخر هم رئیس جمهور " اکت آباد " رفت روی بالکن و ضمن نطقی غرا با اطمینان گفت :

" ساسکروپتلو کسکوارستفگاکسلومپگرس " این خطابه در هر حال کاملا درست نبود و رئیس جمهور هم

با کمال شوربختی هیچ عبارت دیگری برای گفتن در چنته نداشت . به همین دلیل امروزه زبان اکتی را در

ردیف زبان های مرده قلمداد می کنند .


داستان سه : افسانه پدری که پسرش تا مدت ها دست توی سوراخ بینی اش می کرد و با انواع و اقسام

توبیخ ها هیچ موفقیتی در بازداشتنش از این کار به دست نیاورد تا اینکه بالاخره با یک سیلی موفق شد پسرش

را از دست کردن توی سوراخ بینی باز دارد .

 

پدری که پسرش تا مدت ها دست توی سوراخ بینی اش می کرد و با انواع و اقسام

توبیخ ها هیچ موفقیتی در بازداشتنش از این کار به دست نیاورد تا اینکه بالاخره با یک سیلی موفق شد پسرش

را از دست کردن توی سوراخ بینی باز دارد .

 

نتیجه ی اخلاقی : پدری که پسرش تا مدت ها دست توی سوراخ بینی اش می کرد و با انواع و اقسام

توبیخ ها هیچ موفقیتی در بازداشتنش از این کار به دست نیاورد تا اینکه بالاخره با یک سیلی موفق شد پسرش

را از دست کردن توی سوراخ بینی باز دارد .


داستان چهار : کرم خاکی های ناهمگون

روزی روزگاری در اعماق یک کشتزار ترشک دو کرم خاکی زندگی می کردند و هر دم و ساعت ریشه ی ترشک

می جویدند . تا اینکه یک روز کرم اولی گفت : این چه وضعی است من که دیگر از زندگی در اعماق تاریک خسته

شده ام  می خواهم برای خودم سیر و سفر کنم و دنیا را بشناسم . خلاصه بقچه ی نقلی اش را برداشت و

خزید و خزید و خزید و ........... تا رسید به سطح زمین .

آنجا همین که دید افتاب تابان می درخشد و باد وزان کشتزار ترشک را به بازی گرفته دلش از خوشی غنج رفت

یکهو خوشحال و خندان لولید میان بوته ها و پیش خزید . هنوز سه قدم برنداشته بود که توکایی او را گیر انداخت

و بلعید . کرم دومی همچنان آن پایین توی سوراخش ماند هر روز ریشه های ترشک را به نیش می کشید و

سال های سال عمر کرد . ولی شما به من بگویید این هم شد زندگی ؟


داستان پنج : بازی چوب کبریت

آقای مسرلی با یک کاروان سیاحتی در سیاه ترین اعماق افریقا  به دام ادمخوارها افتاد . از انجا که سرکده

ادمخورها بسیار انسان دوست بود و حس شوخ طبعی زیادی هم داشت به اقای مسرلی قول داد در صورتی که

بتواند او را در بازی چوب کبریت شکست دهد ازادش خواهد کرد . خوشبختانه اقای مسرلی تازگی ها همین بازی

را از برادرش فراگرفته بود ولی افسوس یادش رفته بود چه طوری ادم این بازی را می برد این بود که او را خوردند .

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 19:44 توسط mandana|

رو ادامه مطلب کلیک کن این عکسارو ببین کیف کن


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 12:4 توسط zahra|

سلووووووووووووووووووووووووووووم به همه بروبچ.وای توروخدا برام دعا کنید یکی از دوستام حالش خیلی بدهتورو خدا دعاکنید براشخب حالا نمیخوام ناراحتتون کنم.بیخیال بریم سر کار خودمون.چندتا عکس آوردم خوشگل از یه دختر که کپی باربیه.



























جان من جیگر نبود؟نظر یادتون نره هاخب فعلا بای تا های

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 18:37 توسط saba|


 

 

طنز, مطالب خنده دار

 

دقت کردین هر موقع دارین سشوار میکشین حتی اگه تو خونه تنهام باشین هی حس میکنین یکی صداتون میکنه؟

 

تا حالا دقت کرده بودین تام و جری تمام مدت لخت بودن، اما وقتی میرفتن لب ساحل شلوارک پاشون میکردن؟

 

تا حالا دقت کردین تو فیلمای ایرانی،همیشه وقتی طرف میفهمه بچه دار نمیشه همه بچه ها از ماشینای بقلی و جلویی و عقبی باهاش بای بای میکنن میخندن؟!

 

تا حالا دقت کردین تمام مریضا توی فیلما و سریالای ایرانی ، انتهای راهرو سمت راست بستری هستن !

 

تا حالا دقت کردین وقتی عجله نداری همه ی چراغا سبزن و راهها خلوت وقتی دیرت شده همه ی چراغا قرمزند و راهها بسته؟

 

تا حالا دقت کردین هر وقت یه تیکه یخ از دستت افتاده روی زمین با لگد زدی که بره زیر یخچال!

 

تا حالا دقت کردین تو مهمونی تا میای پشت سر یکی حرف بزنی موزیک قطع میشه و نصف حرفتو یهو همه میشنون…!!!! . . .

 

تا حالا دقت کردی… مغز انسان پر کارترین جای بدنه ۲۴ ساعت در ۳۶۵ روز سال و کار میکنه فقط وقتی متوقف میشه که ما وارد سالن امتحانات میشیم …

 

لــــــــــذتی که در خوابیدن روی جزوه هست تو خوابیدن روی تختـخواب نرم نیس…:

 

تنها زمانی مشتری ها بافقط کاربران ثبت نام شده می توانند لینک ها,عکس ها را مشاهده کنند.برای عضویت کلیک کنید وارد مغازه میشوند که میخوان جنسی رو تعویض کنن یا پس بدن !

 

تا حالا دقت کردین پدر مادر تا میخوان شما را صدا بزنن، اول اسم داداش یا خواهرتون را میگن؟

 

تا حالا دقت کردین اگه تو مترو الکی شروع به دویدن بکنید ملت هم همینطوری دنبالتون میدوند…..! . . . تا حالادقت کردین وقتی که خوشحالیم بالاخره یه چیزی یا یه کسی پیدا میشه که سریع گند بزنه به خوشحالیمون…..!

 

دقت کردین وقتی میگن غصه نخور ،آدم بیشترغصه ش میگیره؟؟؟!!!

 

تا حالا دقت کردین وقتی که عجله دارین و میخوای سریع به مقصد برسین همه ی تاکسی ها غیب میشن یا مسافر دارن ولی وقتی میخوای از خیابون رد شین هرچی تاکسی تو اون خیابون هست میاد جلو بوق میزنه؟آخ که حرص آدم درمیاد

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 17:53 توسط mandana|

سلاااااااااااام به همه .

انگار نه انگار همین جمعه مطلب گذاشتم  امروز اومدم دیدم عجب دوستای پرکاری پیدا کردم .

میگم این چند روز که تعطیله برف هم که اومده  یهو کل هفته تعطیل شه دسته جمعی با هم بریم مسافرت .

( یکی نیست بهم بگه کدوم ادم عاقلی وسط زمستون پا میشه میره مسافرت )

راستی یادم رفته بود اینو بگم برنده شدن فیلم اصفر فرهادی تو بخش فیلم های خارجی گلدن گلوب رو هم

تبریک میگم

اینم عکساش:

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 16:22 توسط mandana|

سلام بچه ها چطورمطوریایید؟امروز بازم عکسای ورزشی آوردم همونطور که قولشو داده بودم.خب تا سرد نشده بریم سراغشون

 

خب بچه ها تموم شد.تا آپ بعد بای

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 15:42 توسط saba|

حق نه دادنی است و نه گرفتنی، بلکه خوردنی است! (امضا: ذیحق)


شاهنامه آخرش “ه” است!
(امضا: حاج ابوالقاسم)


برای اینکه زیر پایم را خالی نکنند روی دستهایم راه می روم!
(امضا: ژیمناستیک کار)


من کلاه گیس و آبروی آدم کچل را با هم می برم!
( امضا: باد پاییز)


پله های ترقی برای بعضی ها سر است!
(امضا: نظافتچی پله های اداره)


افراد نمک نشناس شوربخت می شوند!
(امضا: نمکی محل)


ما به جای “آن ور دنیا” شما را به “آن دنیا” می بریم!
(امضا: یک شرکت هواپیمایی)


محافظت از “اتو” های خود را به ما بسپارید!
(امضا: اتوبان)


لطفا پس از حذف یارانه لبنیات شیربهای ما را بدون یارانه حساب کنید!
(امضا: دختران دم بخت)


دوستت دارم ای میکروب آبله مرغان!
(امضا: میکروب خروسک)


آه ما سوزناک ترین آه های دنیاست!
(امضا: اژدهای هفت سر)


انواع گاز اشک آور برای سرکوب تظاهرات میوه ها موجود است!
(امضا: پیاز)


لطفا روی سگتان را بالا نیاورید!
(امضا: یک آدم گربه صفت)


در بیمارستان ها تنها ما هوایتان را خواهیم داشت!
(امضا: یک کپسول اکسیژن)


اگر از شنیدن حرف مخالف فشار خونتان بالا می رود به ما بپیوندید!
(امضا: اعضای گروه فشار)


پیشرفت علم پزشکی کار و بازار ما را کساد کرده است!
(امضا: حضرت عزراییل)


ما به جمله همیشه حق با «مشتری» است اعتراض داریم!
(امضا : جمعی از سیارات منظومه شمسی)


من بیشتر از سازمان تفکیک زباله قدر زباله ها را می دانم!
(امضا: گربه محله)


صدای آب اصلا هم طنین زندگی نیست!
(امضا: مرده شور بهشت زهرا)


قول می دهم شما را رو سفید کنم.
(امضا: گچکار سر گذر)


لطفا نان ما را آجر کنید.
(امضا: بساز و بفروش های شهر)


دوغ خیلی از نوشابه سیاه بهتر است.
(امضا: دانشمندان نژاد پرست)


سیفون برای من حکم نوشابه کنار غذا را دارد.
(امضا: چاه دستشویی)


اهدای خون، اهدای زندگی است.
(امضا: انجمن خون آشامان)


در رمانتیک بودن ما همین بس که هم شمع داریم و هم پروانه!
(امضا: جمعی از اتومبیل ها)
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 14:21 توسط saba|

سلوووووووووم بچه ها.نمیدونید امروز چنتا عکس دیدم که حیفم اومد واستون نذارم.پس بریم یراغش

 آپلود سنتر نامحدود - www.up2.irannab.com

 آپلود سنتر نامحدود - www.up2.irannab.com

جناب رویانیان موفق باشی

 آپلود سنتر نامحدود - www.up2.irannab.com

 آپلود سنتر نامحدود - www.up2.irannab.com

 آپلود سنتر نامحدود - www.up2.irannab.com

 آپلود سنتر نامحدود - www.up2.irannab.com

 آپلود سنتر نامحدود - www.up2.irannab.com

سوال جدید و متفاوت نود

 آپلود سنتر نامحدود - www.up2.irannab.com

وااااااااااااااا

فتوکاتورهای طنز سیاسی ورزشی مهر 90

ازت متنفرم

فتوکاتورهای طنز سیاسی ورزشی مهر 90

فتوکاتورهای طنز سیاسی ورزشی مهر 90

خب بچه ها تموم شد دیگه.اگه بازم گیر آوردم میذارم.بای

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 21:19 توسط saba|

اینم به افتخار برف امروز تهرون برید ادامه مطلبو ببنید


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 13:8 توسط zahra|

سلام

هنگ کردم !!!!!!

اخه دیشب کلی وقتمو گذاشتمو واسه دخملا از ویژگیای پسرا گفتم و واسه پسراام چندتا نکته گوشزد کردم که بد نیس انجامشون بدن.امروز اومدم دیدم نوشته هام به اسم صباجون ثبت شده

یعنی چییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 12:17 توسط zahra|

پسر بودن یعنی

۱-پسر بودن یعنی برو چند تا نون بخر

۲-پسر بودن یعنی هی شماره دادن و هی منتظر زنگ بودن

۳-پسر بودن یعنی بد و بیراه گفتن به دخترایی كه تحویلشون نمی گیرن

۴-پسر بودن یعنی كادو خریدن برا …

۵-پسر بودن یعنی جدیدا زیر ابرو برداشتن و پنكك زدن

۶-پسر بودن یعنی تا كی مفت خوری می كنی

۷-پسر بودن یعنی پس كی دفتر چه آماده به خدمت میگیری

۸-پسر بودن یعنی به زور سیكل داشتن

۹-پسر بودن یعنی بابا پس كی میری برام خواستگاری

۱۰-پسر بودن یعنی مثل خر حمالی كردن

۱۱-پسر بودن یعنی جوراباتو در بیار حالم به هم خورد

۱۲-پسربودن یعنی چرا كار نمیكنی جون بكن دیگه

۱۳-پسر بودن یعنی ببخشین ماشین و خونه هم دارین كه…



پسر ایرونی تا وقتی سه سالش بشه دوست نداره هیچکس بغلش کنه.وقتی یه زن یا یه دختر ماچش می کنه گونه هاش قرمز می شه و خجالت می کشه ، ولی با رسیدن به سن چهار سالگی ذات پلید پسر ایرونی شروع به خودنمایی می کنه . مرتب خودشو به بهونه های مختلف می ندازه تو بغل زنا و دخترا . دنبال یه بهونه س که یه دخترو بوس کنه یا یه زن بوسش کنه .


به شیش سالگی که می رسه دیگه ...


 نمی ذاره باباش حمومش کنه . برعکس سعی می کنه خودشو به مادرش بچسبونه ، بلکه با خودش ببردش حموم . به سن ده سالگی که می رسه شروع می کنه استفاده از ژیلت یازده بار استفاده شده باباش . هی این ژیلتو می کشه رو صورتشو کیف می کنه که مرد شده . دوازده سالش که شد نمی دونه چرا دلش می خواد با دخترای فامیل بازی کنه .

 


سیزده چهارده سالش که شد فکر میکنه خیلی خوش تیپه . خیال می کنه مامانش اونو از روی مدل "آلن دلون" زائیده . مرتب تو خیابون راه می ره و دخترا رو نگاه می کنه و کم کم با بالاتر رفتن سن ، کمرش پایین تر میاد و دکمه یقه پیرهنش به سگک کمربندش نزدیک تر می شه(نکته کنکوری) .

 


شونزده هفده سالگی دیگه یه چیزایی یاد گرفته . می دونه واسه بیرون رفتن باید لباس عجیب بپوشه . مثلا یه پیرهن نارنجی که رو سینه ش عکس یه جمجمه س می پوشه . رو کمرش نوشته : Just do it! (نکته فوق کنکوری) . وای وای وای... نگو خواهر... ...(این قسمت حذف شده و تو کنکور نمیاد) دیگه همین دیگه . آها... با بچه ها که می ره بیرون اسمش عوض می شه ، مثلا اگه اسمش سعید یا علی یا احمد یا جواد باشه تبدیل می شه به : دیوید ، جک ، زاپاس ، تمساح ، سرنتی پیتی ، حامی بچه ها(به یاد دایی احمد) ، خرچنگ ، یا بی بی...این قسمتم سانسور شده تو کنکور نمیاد

 


هجده نوزده سالگی می فهمه یه جایی به اسم پاتوق وجود داره که با رفقا توش جمع بشن . وای به حال اون دختر بدبختی که از کنار پاتوق رد بشه . بلایی سر دختره میاره که ......کم کم یاد می گیره که دختر یعنی جنس لطیف . نباید مث تاتارا طرفش رفت . باید طوری با لطافت رفت طرفش که نفهمه می خوای گازش بگیری . باید با ملایمت رفت جلو و مخشو زد . فکر می کنه اگه خودشو آرایش کنه دخترپسند می شه . پس اول از همه موهاشو بلند می کنه . بعد یا موهاشو "فر شیش ماهه" می زنه یا "گلت" می کنه . بعدشم یه دمب اسبی و... تمام . دخترکش شد اروای عمه اش.

 


"هدف ما جلب رضایت شماست"
این شعارو سرلوحه کارش قرار می ده و می ره بوتیک یه جعبه لوازم آرایش می گیره صد و سی تومن . بار اول دوم چون بلد نیست زیر ابرو برداره زیر و بالا رو با هم برمی داره و اصلا ابرو نمی ذاره . ولی خوب از اونجا که "انسان جایزالخطاست" اونم اینقدر تمرین می کنه تا کم کم یاد می گیره. سفید کننده می زنه به چه سفیدی... ریمل می زنه به چه سیاهی... رژ می زنه به چه قرمزی... می شه مث کلاه قرمزی...
موهاشو که دمب اسبی می کنه سه تارو از سمت چپ و پنج تارو از سمت راست آزاد می کنه و می ندازه رو صورتش . اون دوتا تارموی اضافی سمت راستم حکایت داره . نماد خودشه و دختری که انشالا اونرو باهاش آشنا می شه . عشقه دیگه...چه می شه کرد ؟
یه زنجیر طلا گردنش می ندازه اونقدر پهن که آدمو یاد قلاده سگای "ژرمن شپرد" می ندازه . یه دستبند می ندازه دستش که چنان جرینگ جرینگ می کنه که آدمو یاد زنگوله "بزغاله های شبیه سازی شده به دست پژوهشگران توانمند ایرانی" می ندازه . بعد که کامل شد می ره سر مسیر وایمیسه . واسه شروع کار سعی می کنه مخ دخترای پنجم دبستانی و اول راهنمایی رو شیربرنج کنه . بعد کم کم ارتقا می گیره و می ره سر مسیر دبیرستانیا .
اولش فقط با یکی دوست می شه ولی کم کم می فهمه هر چیزی یه زاپاس لازم داره ، پس می ره دنبال یه زاپاس واسه دوست دخترش... و از اونجایی که فکر می کنه هر چیزی یه زاپاس می خواد ، واسه زاپاسشم میره دنبال زاپاس و...
اگه قیافه داشته باشه (پسره رو می گم) نونش تو روغنه . دخترا رو مجبور می کنه براش خرج کنن . ولی وای به حال اون بیچاره بدقیافه . مجبوره واسه دوست دختراش مرتب پیاده بشه... که ولش نکنن .
می گذره و می گذره و می گذره تا کم کم می فهمه عاشق یکی از دخترا شده . از اونجا که آقا پسر خیلی حرفه ای تشریف داره شروع می کنه به آمار گرفتن از دختره که می بینه بله... آمار طرف پاکه و خانم از برگ گل پاک تره و قبلا با هیچکس دوست نبوده . شروع می کنه دوست دختراشو دور انداختن که فقط با همین یکی که عاشقشه بمونه . شروع می کنه واسه دختره خریدن کادو ، هدیه ، انگشتر ، تاپ ، شلوار ، روسری... می گذره تا اینکه یه روز زنگ می زنه گوشی "خانم بچه ها" می بینه "حاج خانم" جواب نمی ده . چن روزی زنگ مرتب زنگ می زنه و جواب نمی گیره . بخاطر دوری و بی خبری از عشقش مریض می شه . می برنش بیمارستان... که می فهمن بله... آقا ایدز داره . وقتی از بیمارستان میاد بیرون نتیجه گیریش از اتفاقات گذشته اینه : یه دختر عاشقم کرد ، خرم کرد ، مریضم کرد ، بدبختم کرد ، ولم کرد . و اون طرف معادله رو اینجوری می نویسه : دخترا رو عاشق خودم می کنم ، خرشون می کنم ، مریضشون می کنم ، بدبختشون می کنم ، ولشون می کنم

...

نمیدونم این مطلب طنز بود یا واقعیت؟ ولی همیشه طنزها از واقعیت ریشه میگیرن ! امیدوارم شما ها حواستونو خوب جمع کنین.مخصوصا شما دختران گرامی

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 10:55 توسط saba|

سلام بچه ها چطورید؟میبینید توروخدا روزگار مارو؟شش ساعت با بابام موندم تو ترافیک تا به مدرسه برسم بعدشم رسیدم معاون گرامیمون گفت برگرد خونهای خدا یه عقلی به ........عطا فرما و مارو راحت کنحالا برگشتم خونه با کله اومدم تو زمین.سرم داغون شد.کلا امروز همه تهران سر کار رفته بودن.حالا بیخیال حوصله م سر رفته بود گفتم پاشم بیام نت.

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهی است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم ربائی هست که قلب را به سوی خود می کشد .

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
ا
ز خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….
دوستت دارم تا اخرین نفس عزیزم


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 10:48 توسط saba|


آخرين مطالب
» بدون شرح!!!!!!!!!!
»
» روز زن بر تمامي جنس مونث در دنيا مباااااااااارك!!!!!
»
» bye
»
» روش استفاده بهینه از لب تاپ
»
»
» ایا میدانید که ...
Design By : Pars Skin


>